نویسنده:سید مصطفی هاشمی نژاد
تاریخ انتشار :جمعه ۱۵ خرداد ۹۴.::. ساعت : ۵:۴۵ ب.ظ
یک دیدگاه

خاطراتی چند از استاد حاج غلامحسین مصلحی

werr

سی سواران به نقل از آیینه جم

«به نام یگانه عشق و هستی »

werr.jpg

1- استاد عـزیـز لـطف کنیـد بـه عنـوان سؤال اول چکیده و شمه ای

از زندگانی عاطفی و علمی خود را برایمان شرح دهید .

بنده در سنه ی (1305 شمسی) در بندر طاهری متولد شدم ، مادرم از

اهالی جم بوده است و پدرم دارای نیاکان گله داری بوده است .

در سن 3 سالگی پدرم را از دست دادم در همان بندر طاهری ، و در سن 15 سالگی از نعمت مادر محروم شدم و در سن 4 سالگی به جم انتقال یافتیم و در سن 8 سالگی شروع نمودم به تحصیل در مکتب خانه و نزد اساتیدی همچون حاج محمد زاهدی ، ملا علی مدیری و ملا حمزه ی کشاورز کسب علم نمودم که این دوران به مدت یکسال و نیم طول کشید . علاوه بر قرآن کتبی نظیر دیوان حافظ ، کلیات سعدی ، ارشاد العوام ، جودی ، ناسخ التواریخ و کتابهای مختلف دیگر را مطالعه نمودم .

در سنه 1314 که برای اولین بار مدرسه وارد جم شد ، در کلاس های اکابری شبانه (بزرگسالان) شرکت نمودم که با مخالفت مدیر مدرسه مواجه شدم چرا که مدیر اعتقاد داشت سن بنده برای بزرگسالان مناسب نیست و باید در کلاس های روزانه شرکت کنم . ایشان فرمودند فردا باید بیایی در کلاس هایی روزانه ، بنده گفتم که کتاب و دفتر ندارم و مدیر مدرسه بیان داشت که شما تشریف بیاورید خودم امکانات را برای شما مهیا می کنم .

فردا روز یک امتحان جهت ورود به کلاس اول ابتدایی از من گرفتند و سپس فرمودند که شما برای کلاس دوم ابتدایی تواناتر هستید و دارای استعداد می باشید ، لذا بنده در کلاس دوم ثبت نام نمودم . دو ماه در آنجا تحصیل نمودم و سپس به علّت قانون کشف حجاب که توسط حکومت پهلوی به وجود آمد و مادرم نمی توانست از خانه خارج شود ، مدرسه و تحصیل را رها نمودم و برای کمک به مادر راهی خانه شدم .

اولین مدیر مدرسه در جم آنطور که بنده در ذهن دارم آقای بهزادی بود که دارای مدرک کارشناسی و لیسانس بود و یک آقایی به نام خلیلی معاون ایشان بود که دارای مدرک فوق دیپلم بود .

آقای حاج محمد زاهدی علاوه بر کارهای دفتری مدرسه ، کارهای خدماتی مدرسه را نیز انجام می دادند محل کلاس های درس در منزل عبدالله کامران بود که تا مقطع ششم ابتدایی دارای دانش آموز بود .

کلاس های درس اصولاً به صورت مختلط برگزار می شد بطور مثال کلاس های سوم و چهارم ابتدایی در یک کلاس دایر می شد . این روند از 1314 ادامه پیدا کرد تا نزدیک 1320 شمسی که آقای نعمتی شاعر معروف بوشهری برای تدریس به جم تشریف آوردند و در مسجد صاحب الزمان فعلی (مسجد گچی در زمان گذشته) و حسینه ی شاه نشین کلاس ها را برگزار نمودند . بیشتر صندلی هایی که دانش آموزان روی آن می نشستند حلبی بودند و ما روی حلب می نشستیم .

تا اینکه پس از فوت مادر ، در سن 15 سالگی به روستا هفت چاه عزیمت نمودم جهت تدریس قرآن ، که یادم می آید اُجرت بنده در یکسال می شد 15 تومان . دو سال در آنجا با تدریس قرآن طی نمودم . سپس به روستای گندمزار نقل مکان نمودم جهت مکتبخانه ، که آقای حاج علی میرزای بهادری بانی اینکار بودند و بنده بیش از سه شاگرد نداشتم ، با نام های داریوش بهادری ، عباس بهادری و فوزیّه بهادری همسر حمزه ی بهادری .

سپس برگشتم روستای هفت چاه و با حق استادی 40 تومان به مدت شش ماه را در آنجا ماندم . بعد از آن راهی روستای بادِخوار (بیدخوار) شدم و حدود یکسال و نیم در آنجا تدریس نمودم ، که شاگردانی نظیر محمد علی اکسیر ، یوسف اکسیر و حاج عباس بدخشان از کلاس درس ما استفاده می کردند .

تا اینکه به محله ی دوتو ولی هجرت کردم و به مدت سه سال و نیم را در آنجا مکتبخانه دایر کردم و از روستاهای گندامزار ، شهرخاص ، تنگمان و کوهچر شاگردانی را پذیرفتم که حدوداً تعداد آنها بیست نفر بود . اشخاصی نظیر علی ضیغمی ، سالار سعادتطلب ، اکبر سعادتطلب ، عباس سعادتطلب ، ابراهیم سعادتی ، غلامرضا بازدید ، غلامحسین هوشمند ، مهد ملک پور ، احمد ملک پور ، احمد بهادری ، حسن علی ناز ، عباس قاسمپور ، محمد اخلاقی ، احمد اخلاقی و تعدادی دیگر از کلاس درس ما بهره بردند .

بعد از دوتوولی برگشتم به محل زندگانی ام در خودِ جم و در محله ی خواجه احمدی مکتبخانه را دایر کردم و به مدت دو سال در اینجا تدریس کردم . تا اینکه ازدواج کردم و سپس مجدداً به روستای دوتوولی عزیمت نمودم و به مدت شش ماه در آنجا ماندم و سپس عازم روستای آبگرمک شدم و به مدت یک سال و نیم در آنجا مکتبخانه را دایر کردم و شاگردانی نظیر حاج حسن حیاتی ، نگه دار لطفی ، یحیی شیخیان ، محمود شیخیان ، خاج علی نیکمنش ، عبدالله مصلحی پور ، محمد علی مصلحی پور ، ابراهیم نیک خواه ، محمد زایر حسین و تعدادی دیگر که جمعاً 25 نفری می شدند در کلاس ما شرکت داشتند .

تا اینکه دست روزگار ما را به سوی مرکز جم کشانید و بقیه عمرم را در ولایت مکتبخانه دایر نمودم که تا سال 1354 این روند ادامه یافت و پس از آن به مدت سه سال آموزش یار پیکار با بی سوادی بودم و در شهر جم بالغ بر 500 نفر شاگردی ما را پذیرفتند و از کلاس درس و مکتبخانه استفاده می کردند . اشخاصی نظیر حاج سید ضیاء موسوی ، حاج سید جلال سجادی زاده ، شیخ حسین فرهنگی ، حاج شیخ حسین خاتمی ، شاهپور منوچهری ، شیخ عبدالحسن عبدالهی ، زایر علی بابایی ، عبدالحسین هنرمند ، حاج احمد رفیعی ، حاج جعفر سالاری ، حاج محمد سعیدی زاده ، اکبر پریشان ، علی پریشان ، اعطاء الله پریشان ، سکینه خرم (همسر حسین پریشان) ، حاج سید محمد حسین زاده ، سید احمد حسین زاده ، محمد شفیع شفیعی ، بهادر یگانه ، جواد یگانه ، اکبربهادری ، محمد علی بهادری ، حسین رفیعی ، عبدالرضا پریشان ، محمد علی منوچهری ، دکتر طالب مؤذنی و معین راستین از کلاس بنده استفاده می کردند .

این رویه ی تدریس تا اوایل سال 1374 ادامه پیدا کرد که بیشتر کلاس ها در تابستانها دایر می شد و این فعالیت ها در سال های آخر تحت نظر کانون فرهنگی و تربیتی شهید مطهری انجام می شد که از این نسل شاگردان بسیاری را پرورش دادم .

2- استاد عریز ، زیبا ترین و عمیق ترین رسومی که در گذشته ی جم حاکم بوده است را برایمان بیان کنید .

خاطر خواهی ها ، محبت ها ،‌صمیمت ها ، مهربانی ها و رفت و آمدها بیش از اندازه بود . همه ی همسایه ها از حال همدیگر خبر داشتند ولی الان این رسومات کم رنگ شده است نسبت به گذشته . به طور مثال خوب به یاد دارم هنگامی که در خویتو تدریس می کردم مادر آقای ضیغمی که خانمی بسیار اهل محبت و معرفت بودند ما را بسیار گرامی می داشتند به نحوی که بنده خیلی از شب ها که از فرط تدریس و مطالعه ی کتاب ، به خواب می رفتم ایشان غذای ما را نگه می داشتند و سحرگاه که برای ادای فریضه ی نماز از خواب بر می خواستم ایشان غذا را مجدداً گرم می کردند و باز سفره را پهن می کردند تا من غذا بخورم . بله گذشتگان ما خیلی اهل صفا و صمیمیت بودند .

مطلب دیگری که ذکرش خالی از لطف نمی باشد ، باورها و اعتقادات عمیق مذهبی و اخلاقی بود در اینجا خاطره ای خدمت مخاطبین عزیز ذکر می کنم ، یادم می آید در حدود 40 سال قبل ، یک روز هنگام شروع اذان مغرب ، بنده به اتفاق حاج شیخ غلامحسین عندلیب و محمد حسین خطیب کنارِ باغ چمرو بودیم با هم عهد کردیم که در رکعت اول نماز مغرب که به امامت حاج شیخ محمد شفیع محسنی جمی که در مسجد قدیم بهرباغ برگزار می شد برسیم و به همین علت به سرعت و با اشتیاق فراوان به سوی آنجا حرکت کردیم و در رکعت اول نماز به مسجد رسیدیم و نماز جماعت را اقتدا کردیم به حاج شیخ .

3- به عنوان سؤال بعد ، از استاد در مورد اشخاصی که در شهرِ جم دارای میهمان نوازی و منزلت اجتماعی بودند پرسیدم . استاد بیان داشتند :

چهره های نظیر حاج شیخ محمد شفیع محسنی ، عبدالله تقی زاده ، حاج عبدالحسین راستین ، حاج احمد بدری نژاد ، حاج سید عبدالحسین حسین زاده ، اسدالله منوچهری ، عبدالحسین جم رتبه ، حاج غلامرضا نیکخواه .

4- در اینجا به ناگاه از استاد می پرسیم که دوران تلخ زندگانی شما ، شامل چه برهه ای از زمان بوده است . ایشان با کمی تأمل می فرمایند ، سخت ترین لحظات عمرم را زمانی گذراندم که در سال های اخیر دو تن از شاگردان عزیزم به نام های سالار سعادتطلب و شیخ حسین خاتمی را از دست دادم .

دقیقاً عصر روزی را که مرحوم سالار سعادتطلب دارِفانی را وداع گفت به یاد دارم ، آن روز بخصوص ، آقای سعادتطلب به نوشت افزاری ما تشریف آوردند و پس از احوال پرسی و روبوسی ، از ایشان گله مند شدم که چرا دیر زمانی است که از ما سراغی نمی گیرید زیرا که ایشان اکثر اوقات به دیدار ما می آمدند و آقای سعادتطلب هم طبق افتادگی و فروتنی خاصی که داشت از ما پوزش و حلالیت طلبیدند ، من با اصرار گفتم که اگر می خواهی جبران کنی باید امروز نهار به منزل بیایی و آن مرحوم عذرخواهی کردند و گفتند که سرشان شلوغ است و اگر زنده بودم یک زمانی دیگر حتماً به دیدار خانواده خواهم آمد تا آنکه تقریباً عصر همان روز به بنده خبر دادند که آن عزیز در ابتدای روستای کوری حیاتی در اثر برخورد با کناره ی پل با این عالم وداع کرده است و بر من چقدر گران آمد ، انگار که پاره ای از وجودم مرا رها کرد چرا که آن مرحوم بسیار خوش مشرب و شیرین بیان بودند و خط بسیار زیبایی داشتند به نحوی که هر وقت به مغازه می آمدند حتماً یک نوشته ای را برای ما به یادگار می گذاشتند و گذشته از آن زمانی که بنده در روستای دوتوولی مکتبخانه دایر کردم ، مادر مرحوم سعادتطلب (دی سالار) که زنی بسیار اهل فضل و کرم بود میهمان نوازی و تکریم را به منتها می رسانیدند .

شخصیت دیگری که فقدانش بارِ سنگینی بود آقای خاتمی بودند که حتی در یکی از سفرهای زیارتی خارج از کشور همراه ما بودند و با هم انس خاصی داشتیم و پس از آنکه ایشان به شهادت رسیدند حالات روحی دشواری را سپری کردم چرا که به تمام معنا دارای یک صدق و صفای خاصی بودند .

5- هنگامی که گفتگوی ما به این وادی وارد شد ، از استاد پرسیدم که برای تلطیف فضا و همچنین گذر از تألمات خاطر ، لطف کنید اگر حکایت و سرگذشتی از شوخ طبعی های بزرگان آن دوران دارید برایمان بیان کنید :

استاد فرمودند که در حدود 45 سال پیش که آقای ابوالحسن خرم در قید حیات بودند ، اتفاقی ما بین ایشان و سید ابوالحسن موسوی که به سید ابوالحسن امام معروف بودند رخ می دهد (به آن علت آقای موسوی را امام می نامیدند که ایشان در مراسم تعزیه نقش حضرت سید الشهدا را ایفا می کردند)که شرحش بسیار لذت بخش است . قضیه از این قرار است که سید ابوالحسن اما در منطقه خویتوی گندمزار به عنوان ملای قرآن خوان آقای ابوالحسن خرم در ماه مبارک رمضان ادای فریضه می کردند.

آقای ابوالحسن خرم که مردی بسیار فصیح و مهربان بودند شب قبل از خواب ، فرزندان خود را جمع می کند و به آنها می گوید آقای سید ابوالحسن امام چند وقتی است که به من می گوید الان ماه مبارک رمضان است و خیلی حیف است که ما شبی را در جم و در معیت آقای اسدالله منوچهری نباشیم به همین علّت من قصد دارم فردا هنگام سحری سر به سر ایشان بگذارم و شما مواظب باشید که قضیه را لو ندهید .

(خُب در آن مقطع زمانی که وسیله مانند اکنون نبود و فقط یک مینی بوس از آقای حسن صالح در منطقه وجود داشت که از انارستان حرکت می کردند و می رفت به سمت جم)

سحرگاه روز بعد که کلیه اعضای خانواده ی مرحوم خرم پای سفره ی سحری نشسته اند ، آقای خرم خودش پیش دستی می کند و قسمتی از سحری را می خورد و قلیانی هم می کشد تا اینکه آقای سید ابوالحسن امام با وضو می آید و کنار سفره می نشیند در همین حین آقای خرم از پای سفره ی سحری بر می خیزد و به جلوی درب حیاط می روند و در آنجا شروع می کنند به داد و فریاد که آقای حسن صالح تو را خدا صبر کنید که سید ابوالحسن امام هم می خواهد به اتفاق من به جم بیاید و سپس وارد خانه می شود .

مرحوم سید ابوالحسن امام که هنوز بیش از دو لقمه غذا نخورده بودند می گویند چه شده که اینهمه سر و صدا راه انداخته اید ، آقای خرم بیان می کنند که آقا الان چه وقت سحری خوردن است سریع برویم که ماشین رفت ، آقای موسوی می فرمایند آخه من هنوز چیزی نخورده ام و از فرط گرسنگی از پا در می آیم آقای خرم می گویند بنده هم مثل شما چیزی نخورده ام .

سپس سید ابوالحسن امام سریعاً شال و قبا را می بندد و به اتفاق هم از منزل خارج می شوند و موقعی که به وسط حیاط می رسند آقای خرم زرنگی می کند و می گوید که آقا سید ، من پول یادم رفته بیاورم به همین خاطر شما ماشین را نگه دارید تا اینکه من بیایم ، آقای ابوالحسن خرم به خانه وارد می شود و می نشیند پای سفره ی سحری و علاوه بر سهمیه ی غذایی خودش ، قسمتی از سهمیه ی آقای موسوی را نیز می خورد .

آقای سید ابوالحسن امام پس از آنکه ده دقیقه در جلوی درب حیاط منتظر ماشین بوده و کلی هم صدا زده و راننده و ماشین را نیافته ، با یک حالت خستگی و ناامیدی وارد خانه می شود و می بیند که آقای خرّم با راحتی تمام سر سفره ی سحری نشسته و دارد غذا می خورد .

آقای سید ابوالحسن موسوی همین که وارد می شود بچه ها به پدرشان نگاه می کنند و با همدیگر به صورت آهسته می خندند ، جناب آقای موسوی از دیدن این صحنه شوکه می شود و می فرماید آقای خرم ، خدا از سر تقصیرت بگذرد ، خدا خیرت بدهد این چه کاری است که سر ما آوردید و آقای خرم می فرمایند این تلافی خوش خوراکی و سفره نشینی حضرتعالی در افطاریها و سحریهای روزهای گذشته بوده است .

در آن سحرگاه آقای موسوی کمی غذا می خورد تا اینکه اذان می گویند و دیگر فرصتی برای قلیان کشیدنشان مهیا نبوده و تا افطاری کلی از دستِ آقای خرم شاکی می شوند .

6- در پایان از استاد پرسیدم که پیشنهاد و پیام شما به عنوان استاد تمامیِ مدرسین قرآن در شهرستان جم ، برای نسل امروز سرزمین مادریمان چیست ؟ ایشان ده پیشنهاد راهبردی و تأثیرگذار را ارائه کردند که با هم از نظر می گذرانیم :

اول پیام من به جوانان امروز جم نماز اول وقت می باشد .

دوم، محبت و معرفت نسبت به اهل بیت .

سوم ، انصاف در رفتار و برخوردها .

چهارم ، امر به خوبی ها و زیبایی

پنجم ، احسان نسبت به پدر و مادر

ششم ، خواندن و معرفت و همچنین عمل به قرآن

هفتم ، احترام به بزرگان

هشتم ، محبت به کوچکترها

نهم ، نیکی به همسایگان و رفت و آمد بیشتر با آنها

دهم ، صله ی ارحام و محبت و صمیمیت با خویشان

7- در انتهای صحبت از استاد درخواست کردم که اگر نکته و مطلبی را جا گذاشته ایم ذکر کنند :

استاد فرمودند که بنده این مطلبی را که اینجا می گویم در وصیت نامه ی خود نیز نوشته ام و آن نکته این است که از تمامی شاگردان عزیزم که در دوران تحصیل ، ناخواسته متحمل تنبیهاتی شده اند حلالیت می طلبم و از همگی آنان پوزش می طلبم که اگر خدای ناخواسته موجب رنجش آنان شده ام . همگی آنان را به خدا می سپارم .

در پایان گفتنی است استاد، متفاوت با دیگر مصاحبه شوندگان جهت بدرقه ،‌ ما را در آغوش کشیدند و از حضور و انجام این چنین کارهای فرهنگی از ما قدردانی نمودند .

مصاحبه کننده : محمد کارگر

یک دیدگاه

  1. رمضان رفیعی می‌گه:

    خداوندعمرباعزت وسرفرازی به حاج اقا مصلحی عطافرمایند

دیدگاه خود را به ما بگویید.